دلم گرفته خدایا در انتظار فرج * دو دیده ام شده دریا در انتظار فرج
هنوز می رسد از کوچه های شهر حجاز * صدای گریه زهرا در انتظار فرج...

چرا وقتی به شهر ما می آیی، آمدنت را حس نمی کنیم؟

چرا نیامدنت را با نبودن یکی می گیریم؟

 

چرا چشمهایمان چنان آلوده گناه شد که شایستگی دیدارت را از کف دادیم؟

چرا زبانهایمان چنان با دروغ پیوند خورد که دیگر نتوانستیم با تو هم سخن شویم؟

 

چرا دلهایمان آن قدر سخت و سنگین است که نام تو هیچ لرزه ای بر آن نمی اندازد؟

چرا شرمنده نگاهت از همین نزدیکی ها نیستیم؟

 

چرا همراه نسیم، بوی خوش تو را، حس نمی کنیم؟

چرا صدای گامهای تو را که نزدیک می شوی نمی شنویم؟

 

چرا زودتر نمی آیی؟

چرا ظهور نمی کنی؟

چرا طلوع نمی کنی؟
و باز با خود می گویم : شاید این جمعه بیایی شاید...